از کجا شروع کنم ؟
برای گفتن داستانی که نهایت بزرگی عشق را نشان میدهد
داستانی شیرین از عشق که عمرش از دریاها نیز بیشتر است
حقیقتی ساده درباره عشقی که او به من هدیه کرد
از کجا شروع کنم ؟
با اولین سلامش
معنای جدیدی به جهان پوچ من داد
که در آن هیچ تکرار و علاقه دیگری نبود
او به زندگی من پا گذاشت و آن را شیرین کرد
او قلب مرا پر کرد
او قلب مرا با چیزهای خاص پر کرد
با آواز فرشته ها , با تصوراتی حاصل از اشتیاق و علاقه زیاد
و روح مرا با انبوهی از عشق پر کرد
برای همین هر کجا که بروم تنها نخواهم ماند
با وجود همراهی او چه کسی تنها خواهد ماند ؟
و هر وقت در جستجوی دستان او باشم او در کنار من است
چه مدت ممکن است از این عشق گذشته باشد ؟
آیا می توان عشق را اندازه ساعات روز اندازه گرفت ؟
من هم اکنون هیچ جوابی ندارم اما همین قدر می توانم بگویم که
می دانم به او احتیاج دارم تا زمانی که ستاره ها می درخشند
و او آنجاست


سکوت می کند صدا به حرمت سکوت تو
هزار حرف ناب هست میان این سکوت تو
نگاه می کنی و من دوباره مست می شوم
هزار باده خورده ام سلامت سکوت تو
بدون حرف و زمزمه تو آب می کنی مرا
زلال شد کلام من زچشمه ی سکوت تو
تمام شد کلام با رسیدنم به اسم تو
"الف" به "یا" رسید ومن مستمع سکوت تو
دوباره شعر ناب را خراب کرده این قلم
حیا نمی کند مگر زسالها سکوت تو
چگونه رخت برکشم به جایگاه مردگان
که مرگ مرده است با شنیدن سکوت تو

مي گن يه روز ليلي واسه مجنون پيغام فرستاد که انگار خيلي دوست داري منو ببيني؟
اگه نيمه شب بياي بيرون شهر کنار فلان باغ مي بينمت
مجنون که شيفته ديدار ليلي بود چندين ساعت قبل از موعد مقرر رفت و در محل قرار نشست.
نيمه شب ليلي اومد و وقتي اونو تو خواب عميق ديد
از کيسه اي که به همراه داشت چند مشت گردو برداشت و ريخت تو جيبهاي مجنون و رفت
مجنون وقتي چشم باز کرد خورشيد طلوع کرده بود آهي کشيد و گفت:
اي دل غافل يار آمد و ما در خواب بوديم.افسرده و پريشون برگشت به شهر.
در راه يکي از دوستانش اونو ديد و پرسيد: چرا اينقدر ناراحتي؟!
و وقتي جريان را شنيد با خوشحالي گفت: اين که عاليه !
آخه نشونه اينه که ليلي به دو دليل تو رو خيلي دوست داره !
دليل اول اينکه: خواب بودي و بيدارت نکرده! و به طور حتم به خودش گفته :
اون عزيز دل من که تو خواب نازه پس چرا بيدارش کنم؟!
و دليل دوم اينکه: وقتي بيدار مي شدي گرسنه بودي و ليلي طاقت اين رو نداشت
پس برات گردو گذاشته تا بشکني و بخوري !
مجنون سري تکان داد و گفت: نه !
اون مي خواسته بگه:
تو عاشق نيستي ! اگه عاشق بودي که خوابت نمي برد !
تو رو چه به عاشقي؟ بهتره بري گردو بازي کني !
زندگي را با تو مي خواهم خنده هاي شيرين را بر لبان گرم تو مي خواهم جزء تو هرگز با كسي از عشق ، اميد ، امروز و فرداها نخواهم گفت زندگي را با تو مي خواهم زندگي بي تو سراسر درد و اندوه است با تو ميگريم، با تو ميخندم و روزي در آغوش گرم تو مي ميرم زندگي را با تو مي خواهم خنده هاي شيرين را بر لبان گرم تو مي خواهم جزء تو هرگز با كسي از عشق ، اميد ، امروز و فرداها نخواهم گفت زندگي را با تو مي خواهم زندگي بي تو سراسر درد و اندوه است با تو ميگريم، با تو ميخندم و روزي در آغوش گرم تو مي ميرم
خیلی خیلی دوستت دارم میخوام تو هم منو دوس داشته باشی عزیزم
