تبليغاتX
عشق کليد شهر قلب است به شرط آنکه قفل دلت هرز نباشد که با هر کليدي باز شود عاشق................ تنها







نويسندگان



آثار تاريخي يك عاشق



دوستان عاشق تنها



وضعیت من در یاهو



آمار وب



طراح قالب:



رفقا



موزیک و سایر امکانات





 

 

 

 

 

 


[+] نوشته شده توسط مهرداد در 15:45 | |







 

 

 

 

 

 

 

از کجا شروع کنم ؟

برای گفتن داستانی که نهایت بزرگی عشق را نشان میدهد

داستانی شیرین از عشق که عمرش از دریاها نیز بیشتر است

حقیقتی ساده درباره عشقی که او به من هدیه کرد

از کجا شروع کنم ؟

با اولین سلامش

معنای جدیدی به جهان پوچ من داد

که در آن هیچ تکرار و علاقه دیگری نبود

او به زندگی من پا گذاشت و آن را شیرین کرد

او قلب مرا پر کرد

او قلب مرا با چیزهای خاص پر کرد

با آواز فرشته ها , با تصوراتی حاصل از اشتیاق و علاقه زیاد

و روح مرا با انبوهی از عشق پر کرد

برای همین هر کجا که بروم تنها نخواهم ماند
با وجود همراهی او چه کسی تنها خواهد ماند ؟

و هر وقت در جستجوی دستان او باشم او در کنار من است

چه مدت ممکن است از این عشق گذشته باشد ؟

آیا می توان عشق را اندازه ساعات روز اندازه گرفت ؟

من هم اکنون هیچ جوابی ندارم اما همین قدر می توانم بگویم که

می دانم به او احتیاج دارم تا زمانی که ستاره ها می درخشند

و او آنجاست


[+] نوشته شده توسط مهرداد در 16:39 | |







مرا کم دوست داشته باش اما هميشه دوست داشته باش

مرا کم دوست داشته باش اما هميشه دوست داشته باش

مرا کم دوست داشته باش اما هميشه دوست داشته باش
 اين وزن آواز من است
اگر مرا بسيار دوست بداري
شايد حس تو صادقانه نباشد
کمتر دوستم بدار
تا عشقت ناگهان به پايان نرسد
من به کم هم قانعم
واگر عشق تو اندک ،اما صادقانه باشد
من راضي ام
دوستي پايداراز هر چيزي بالاتر است
مرا کم دوست داشته باش اما هميشه دوست داشته با ش
اين وزن آواز من است
بگو تا زماني که زنده اي،دوستم داري!
ومن تمام عشق خود را به تو پيشکش مي کنم

 
 

می خواهم با دستانم اشک هایش را از روی گونه پاک کنم

ولی افسوس!

می خواهم یک بار دیگر در چشمان گیرایش خیره شوم و نگاهش کنم

ولی افسوس!

می خواهم در آغوش امنش جای گیرم و از هیچ چیز نهراسم

ولی افسوس!

افسوس که او گریه می کند و من قدرت پاک کردن اشکهایش را ندارم

افسوس که او به من خیره شده ولی چشمان من بسته است

افسوس که آغوشش خالیست و من تنهایم

صد افسوس که او دیر فهمید دوستش دارم

دیر فهمید قلبم برای او می زند

حال که از این راز با خبر گشته اشک می ریزد

ولی افسوس خیلی دیر است

حال که تنها جسمم در مقابل اوست

و روحم جای دیگری است

حال که مرگ بی رحم مرا از جسمم جدا کرده

برای عشق خیلی دیر است

روح ناامیدم می بیند که او دست سرد جسم بی جانم را گرفته

و اشک میریزد

ولی افسوس...افسوس باز هم نمی داند روح من هم متعلق به اوست

افسوس! روزی خواهد فهمید که روحم مرده باشد

 

 
 
 
 
 

[+] نوشته شده توسط مهرداد در 16:33 | |







       نمیگم عاشقم باش      نمیگم مال من باش  

             حتی ازت نخواستم      با این و اون تو کم باش    

       نمی گم  به تو  برگرد   نمیگم پس دلم چی؟          تو این دنیای ناتو نمی خوام از تو هیچی


[+] نوشته شده توسط مهرداد در 16:20 | |








[+] نوشته شده توسط مهرداد در 16:16 | |







از کجا شروع کنم ؟

برای گفتن داستانی که نهایت بزرگی عشق را نشان میدهد

داستانی شیرین از عشق که عمرش از دریاها نیز بیشتر است

حقیقتی ساده درباره عشقی که او به من هدیه کرد

از کجا شروع کنم ؟

با اولین سلامش

معنای جدیدی به جهان پوچ من داد

که در آن هیچ تکرار و علاقه دیگری نبود

او به زندگی من پا گذاشت و آن را شیرین کرد

او قلب مرا پر کرد

او قلب مرا با چیزهای خاص پر کرد

با آواز فرشته ها , با تصوراتی حاصل از اشتیاق و علاقه زیاد

و روح مرا با انبوهی از عشق پر کرد

برای همین هر کجا که بروم تنها نخواهم ماند
با وجود همراهی او چه کسی تنها خواهد ماند ؟

و هر وقت در جستجوی دستان او باشم او در کنار من است

چه مدت ممکن است از این عشق گذشته باشد ؟

آیا می توان عشق را اندازه ساعات روز اندازه گرفت ؟

من هم اکنون هیچ جوابی ندارم اما همین قدر می توانم بگویم که

می دانم به او احتیاج دارم تا زمانی که ستاره ها می درخشند

و او آنجاست


سکوت می کند صدا به حرمت سکوت تو

هزار حرف ناب هست میان این سکوت تو

 

نگاه می کنی و من دوباره مست می شوم

هزار باده خورده ام سلامت سکوت  تو

 

بدون حرف و زمزمه تو آب می کنی مرا

زلال شد کلام من زچشمه ی سکوت تو

 

تمام شد کلام  با رسیدنم به اسم تو

"الف" به "یا" رسید ومن مستمع سکوت تو

 

دوباره شعر ناب را خراب کرده این قلم

حیا نمی کند مگر زسالها سکوت تو

 

چگونه رخت برکشم به جایگاه مردگان

که مرگ مرده است با شنیدن سکوت تو

مي گن يه روز ليلي واسه مجنون پيغام فرستاد که انگار خيلي دوست داري منو ببيني؟

 اگه نيمه شب بياي بيرون شهر کنار فلان باغ مي بينمت                                                          

مجنون که شيفته ديدار ليلي بود چندين ساعت قبل از موعد مقرر رفت و در محل قرار نشست.

نيمه شب ليلي اومد و وقتي اونو تو خواب عميق ديد

 از کيسه اي که به همراه داشت چند مشت گردو برداشت و ريخت تو جيبهاي مجنون و رفت

مجنون وقتي چشم باز کرد خورشيد طلوع کرده بود آهي کشيد و گفت:

اي دل غافل يار آمد و  ما در خواب بوديم.افسرده و پريشون برگشت به شهر.

در راه يکي از دوستانش اونو ديد و پرسيد: چرا اينقدر ناراحتي؟!

و وقتي جريان را شنيد با خوشحالي گفت: اين که عاليه !

آخه نشونه اينه که ليلي به دو دليل تو رو خيلي دوست داره !

دليل اول اينکه: خواب بودي و بيدارت نکرده! و به طور حتم به خودش گفته :

اون عزيز دل من که تو خواب نازه پس چرا بيدارش کنم؟!

و دليل دوم اينکه: وقتي بيدار مي شدي گرسنه بودي و ليلي طاقت اين رو نداشت

پس برات گردو گذاشته تا بشکني و بخوري !

مجنون سري تکان داد و گفت: نه !

اون مي خواسته بگه:

تو عاشق نيستي ! اگه عاشق بودي که خوابت نمي برد !

تو رو چه به عاشقي؟ بهتره بري گردو بازي کني !

 

 

 
دوستت دارم عشق من
زندگي را با تو مي خواهم خنده هاي شيرين را بر لبان گرم تو مي خواهم جزء تو هرگز با كسي از عشق ، اميد ، امروز و فرداها نخواهم گفت زندگي را با تو مي خواهم زندگي بي تو سراسر درد و اندوه است با تو ميگريم، با تو ميخندم و روزي در آغوش گرم تو مي ميرم زندگي را با تو مي خواهم خنده هاي شيرين را بر لبان گرم تو مي خواهم جزء تو هرگز با كسي از عشق ، اميد ، امروز و فرداها نخواهم گفت زندگي را با تو مي خواهم زندگي بي تو سراسر درد و اندوه است با تو ميگريم، با تو ميخندم و روزي در آغوش گرم تو مي ميرم
 
خیلی خیلی دوستت دارم میخوام تو هم منو دوس داشته باشی عزیزم

 


[+] نوشته شده توسط مهرداد در 13:53 | |







               تو یادم کن فراموشم

تو روشن کن که خاموشم

نبر عشقو از آغوشم

بگو قلبت پشیمونه

نبر عشقو از این خونه

تو باور کن کلام من

مجنون تو از تو عاشق نمیبینم

اشکامو پاک کن محتاج تسکینم

آرامش من ای عشق دیرینم

بی تو هیچم

بی تو میمیرم

ای سر نوشت سازم

ای بال پروازم

پایان ندارم

بگو که آغازم

من رفته از یادم

گم گشته فریادم

             بی تو اسیـــــــــــــــرم

                                  با تــــــــــــــــــو آزادم...

               

                         


                          آمد اما بی صدا خندید و رفت

                          لحظه ای در کلبه ام تابید و رفت

                          آمد از خاک زمین اما چه زود

                          دامن از خاک زمین برچید و رفت

                          دامن از چشمان من پنهان نمود

                          از نگاهم راز ها فهمید و رفت

                          گفتم این جا روزنی از عشق نیست

                          پیکرش از حرف من لرزید و رفت

                          گفتم از چشمت بیافشان قطره ای

                          ناگهان چون چشمه ای جوشید و رفت

                          گفتمش من را مبر از خاطرت

                         خاطراتش را به من بخشید و رفت

                 


                              


[+] نوشته شده توسط مهرداد در 13:29 | |







قسم خورد ... و مرا در میان تلاطمی از اندوه ها تنها گذاشت ...

در امتداد نگاهم حرکت کرد مرا به هیچ فروخت و اشکهایم را با التماس های بی دریغم به دست نیستی سپرد ...

در میانه ی این خطوط موازی برگشت و نگاهی از سر تحقیر به من انداخت ...

باورم آمد که بازگشت ... باور کردم که مرا بخشید ... باورم آمد که مرا در میان این صدای گریه ی آسمان و این تن خیس خیابان و این بی قراری شاخ و برگها ، پس گرفت ...

جلو آمد ... جلو و جلوتر ... طوری که سوسوی چشمانم در میان انبوهی از تارو پود نورها ، برق همیشگی چشمانش را با آغوش باز استقبال میکرد ...

با خود گفتم هم اکنون به عادت پر از مهر همیشگیش سرم را که از شدت اشک سنگین شده بود روی سینه اش میگذارد ، دستانم را میگیرد و مرا در آغوش گرمش جای میدهد ...

چه رویای خیسی ... باور کرده بودم ...

جلو آمد ... جلو و جلوتر ... دستانم را گرفت ... دهانش را به گوشهایم نزدیک کرد و بی رحمانه با صدایی نرم و آهسته که برایم از تمامی نعره ها سنگین تر بود زمزمه کرد :

" هنوز کوچکی "

و من شکستم ... او رفت ... دور شد ... دور و دورتر ... و من ناباورانه رفتنش را به تماشا نشسته بودم ...

صبح شده است و او هنوز نیامده . به عادت همیشگی پس از رفتنش به درختان آن خیابان سلامی گفتم و به آفتاب که امروز بی دریغ بر من میتابد ...

این کوچه برای من گذرگاهی شده است ... یاد آور دوران کوچکی ام ...

و اکنون من آنقدر بزرگ شده ام که دیگر یادم می رفته است که دوستش میداشتم ...

   


  
بزرگ بود
و از اهالي امروز بود
و با تمام افق هاي باز نسبت داشت
و لحن آب و زمين را چه خوب مي فهميد
صداش
به شکل حزن پريشان واقعيت بود
و پلک هاش
مسير نبض عناصر را
به ما نشان داد
و دست هاش
هواي صاف سخاوت را ورق زد
و مهرباني را
به سمت ما کوچاند داد
ولي نشد
که روبروي وضوح کبوتران بنشيند
و رفت تا لب هيچ
و پشت حوصله نورها دراز کشيد
و هيچ فکر نکرد
که ما ميان پريشاني تلفظ درها
براي خوردن يک سيب
چقدر تنها مانديم...
 سهراب

 


صدايت آرام بود نمي دانم ميان كدامين تلاطم اسير گشتم !! فكر مي كني زمان عاشقي فرا رسيده باشد ؟! خش خش برگها لالايي رفتنت شد سكوت را در كدامين پستو پنهان كردي ؟ من از هجوم آرام صدايت به ارتفاغ پست نيستي هاي مردد هجرت كردم ... .... بخوان طراوت مطلق ! ببين براي عاشقانه هاي دوباره چه زود پير گشته ام ...

      

 

[+] نوشته شده توسط مهرداد در 21:17 | |







سلام ، منزل خداست ؟

این منم مزاحمی که آشناست ...

هزار دفعه این شماره را دلم گرفته است ولی ...

هنوز پشت خط در انتظار یک صداست ...

شما که گفته اید پاسخ واجب است !

به ما می رسد ... حساب بنده هایتان جداست ؟!

الو دوباره قطع و وصل تلفنم شروع شد ...

خرابی از دل من است ... یا که عیب سیم هاست ... ؟!

چرا صدایتان نمی رسد ؟ کمی بلند تر !

صدای من چطور ؟! خوب و واضح و رساست ؟!

اگر اجازه میدهی برایت درددل کنم ...

شنیده ام که گریه بر تمام درد ها شفاست ...


[+] نوشته شده توسط مهرداد در 21:15 | |







الهی ، گاهی نگاهی !

امروز داشتم کتاب " کشتی پهلو گرفته " رو میخوندم .

کتاب آقای تیجانی رو تموم کردم : ... آنگاه هدایت شدم .

به همه ی کسایی که اهل دل اند و امید به رحمت خدا دارند این کتاب رو توصیه میکنم .

امروز نرفتم مدرسه . از همه متنفر شدم . دلم میخواد سرمو بزارم و بمیرم ! میخوام یه شب بخوابم و چشامو بزارم رو هم و دیگه بیدار نشم . آخه این زندگی پر فلاکت تا کی ؟!

یا ابن الحسن ! نمی آیی ؟ ما را از این تنهایی و غربت نجات نمی بخشی ؟ ای تنها ترین تنهایان و ای غریب ترین در میان غریبان ! انتظار تا کی ؟ ما را به لطف و برکت وجودت مشعوف نمی سازی ؟

خدایا ! تو را قسم به برکت گندم زار مرا در این سال به گونه ای بساز که برای صلح بکوشم ... هر کجا نفرت هست عشق شوم . هر کجا نا امیدی هست ، روزنه ای از امید ... و هر کجا کینه هست ، مهربان باشم و بخشنده ...

خداوندا تو را قسم به آن چیزی که آفریدی ، چگونه باز سال دیگری را بدون او گذرانیم ؟ اشکهامان را که از این دل اسیر بز می خیزد نمی بینی ؟ نمیبینی که به کدامین ضلالت آشکار کشاندنمان و ما صم بکم عمی این راه را می رویم نه به دنبل فانوسیم و نه اسم اللهی که هدایتمان کند ؟

خداوندا می بینی چکونه ظالم بر مظلوم احاطه یافته ؟ عدالت حیدری را چه شده ؟ خدایا می بینی چگونه دارا بر فقیر حکم میراند ؟ می بینی از کودکان ۵ ساله تا پیر مردان ۶۰ ساله و بیوه زنان ، گدایان از هر کجا می رسند ؟

روزیشان چه شده ؟ خدایا غضبت را همچنان که بر آل یوسف و نوح و بر لوط و بنی اسرائیل و  غیره و غیره نشان دادی ۷ نشانمان مده که آری ما مردمی گمراه بودیم و هستیم و ما به تو بد کردیم و به لطف تو پشت کردیم ولی تو خود به خوبی خود ، بدی هامان را ببخش !

خدایا ! آن هنگام که در گردبادهای سهمگین ، حق در زیر پای مردم ، کعبه در پشتشان ، پیامبر در زوایای غفلت زده و زنگار گرفته ی دلهاشان و شیطان در عقول و چشمها و گوشهاشان جای میگرفت ، ارمغانی از جنس نور را مژده یمان دادی ...

اما پنهانش ساختی و این چه بدتری است از مجازاتهایت ؟

خداوندا ! ما را به خاطر تمام عهد شکنی هامان ببخشای ...

باشد آن روز که مژده دهیمان به این ندای شیرین :

الا یا ایها العالم ، انا المهدی ... انا المهدی ... 


[+] نوشته شده توسط مهرداد در 21:15 | |







foto

تو این شب غریب کسی به فکر ما نبود

تو این دیار بی کسی هیچ کس دل سوزمون نبود

حالا تو هم تنهام نذار ' نذار که تنها ببمونم

تو این شهر شلوغ چه کار کنم نمیدونم

ولی این و یادت باشه هر جا باشی دوست دارم

حتی اگر هم یادی از من نکنی بازم میگم دوست دارم

خدانگهدار عزیز خوشت باشه که هستی

چون دوست من تو هستی

برات دعا میکنم , برات دعا میکنم

یک چیزی تو دلم هست میگه بازم میایی

خدا کنه درست باشه دل میگه میایی

گر چه نزدیکم بهت ولی دلم تنگه برات

نمی دنم چه کار کنم دوست دارم

دوست دارم...!

         

كنار هر قطره ي اشكم هزار خاطره دفن

اينقدر خاطره داري كه گويي قدر يك قرن

 

گلو مي سوزه از عشقت ,عشقي كه مثل زهره

ولي بي عشق تو هر دم خنده با لبهاي من قهره

 

درست با مني اما به اين بودن نيازارم

تو كه حتي با چشماتم نميگي اه دوست دارم

 

اگه گفتي دوست دارم فقط بازي لبهات بود

مگر نه رنگ خود خواهي نشست توي چشمات بود

 

هر چي عشق توي دنيا من مي خواستم مال ماشه

اما تو هيچ وقت نذاشتي بين مون غصه نباشه

 

فكر مي كردم با يك بوسه با تو هم خونه مي مونم

نمي دونستم نميشه آخه بي تو نمي تونم

 

گله ميكنم من ازتو ,ازتو كه اين همه بي رحمي

هزار بار مردم از عشقت تو كه هيچ وقت نمي فهمي

گله ميكنم من ازتو ,ازتو كه اين همه بي رحمي

هزار بار مردم از عشقت تو كه هيچ وقت نمي فهمي

 

چشام هم زاده اشك و خون دلم همسايه ي آه

زمونه گرگ و عشق تو شبيه مكر روباه

 

شدم چوپانه ساده لوح كناره گله ي احساس

چه رسمي داره اين گله سر چنگال گرگ دواس

 

تو اينقدر خواستني هستي كه اين گله نمي فهمه

اگر لبخند به لب داري دلت از سنگ و بي رحمه

 

ببخش خوبم اگه اين عشق حيله ي تو رو روكرد

نفرين به دل ساده كه به چنگال تو خون كرد

         

     

             

بي تو هر شب اشك من از ديده مي بارد

     در سكوتي تلخ

             دست سردم

                  گرمي دست تو را احساس مي دارد

 در حباب اشك

           ديدگانم لحظه ديدار مي بيند

آتشين لبهايم

             از باغ لبانت بوسه مي چيند

                      مژه بر هم مي زنم ، افسوس

بار ديگر خواب مي بينم

         بر حرير آرزوها

                       مي نويسم :

                             عشق من برگرد

                        بي تو از دنيا گريزانم

         بي تو از اندوه می ميرم 

 

           

            

چقدر سخته تو چشای کسی که تمام عشقت رو ازت دزدیده و به جاش یک زخم همیشه گی ، رو قلبت هدیه داده زل بزنی به جای اینکه لبریز کینه و نفرت شی حس کنی که هنوز هم دوسش داری

 

چقدر سخته دلت بخواد سر تو باز به دیواری تکیه بدی که یک بار زیر آوار غرورش همه وجودت له شده

 

چقدر سخته تو خیالت ساعت ها با هاش حرف بزنی اما وقتی دیدیش هیچی جز سلام نتونی بگی

 

چقدر سخته وقتی پشتت بهشه دونه های اشک گونه ها تو خیس کنه اما مجبور بشی بخندی تا نفهمه که هنوز هم دوسش داری

 

چقدر سخته گل آرزو هاتو تو باغ دیگری ببینی و هزار بار تو خودت بشکنی و اونوقت آروم زیر لب بگی گل من باغچه نو مبارک

      

   

  ای سر چشمه ی محبت
ای عشق واقعی
چگونه ستايشت کنم در حالی که قلبت از محبت بی نياز است
چگونه ببوسمت وقتی که عشقت در وجودم جاری ميشود
بگزار نامت را تکرار کنم نامت زيباست دلنشين است
چه داشته ای که اينگونه مرا طلسم کرده ای
من اينگونه نبودم تو عشق را با من آشنا کردی
تو هوای دلم را با طراوت کردی
زمانی که با تو هستم به آسمان به بيکران برواز ميکنم
پس بدان دوستت دارم گرچه پايان راه را نميدانم

      


[+] نوشته شده توسط مهرداد در 17:11 | |







 

تیکه تیکه شدم

هزار تیکه

هر تیکه را

 در مکانی در زمانی

جا گذاشتم

قلبم را در آغوش عشقی بزرگ جا گذاشتم

و پشیمان نیستم

دلم برای دعواهامو هم تنگ شده دستامو گرفتی و از بین جمعیت دزدی وقتی اعتراض کردم گفتی نمیخوام چشمهای گلم تو چشم دیگه ای گره بخوره 

 

 

( `•.¸
`•.¸ )
¸.•´
( `•.¸
`•.¸ )
¸.• )´
(.•´
×´¨) (¨`×
¸.•´¸.•´¨) (¨`•.¸`•.¸
(¸.•´ ( * دوست دارم * ) `•.¸)
(¨`•.¸`•.¸ ¸.•´¸.•´¨)
`•.¸)


[+] نوشته شده توسط مهرداد در 17:44 | |







سحرگاهان حرفی زدی

دل آشوب شد

چشم دوام نیاورد

سرزمین صورتم سیلابی شد

منطقم از کار افتاد

ذهنم طوفانی شد

اما شکستم بدتر از هر شکستنی

من با این گردباد درونم چه کنم

قایقهای احساسم را به صخره ها میکوبد

گورستان احساسم را میبینم

کفن سفید مرگ پوشیده ام

اما تو پیراهن سیاه عذا را نپوش

اما نه این عشق بزرگتر از آن است

که غسلش دهم و تدفینش کنم

نکند عروست آن آشنای دیرین بود؟؟

من به اشتباه به حجله آمدم

به احترام عشق سکوت میکنم

به حرمت نگاهت حرفی نمی زنم

انتظار

روزه عشق-۲-

میخواهم روزه بگیرم ، روزه سکوت ،روزه دیدن،روزه نفس کشیدن.وان رو  پر آب میکنم پیرهن سپیدی به تن میکنم پاهام رو توی آب میزارم چقدر سرد درست به سردی قلبهای یخی.موهام سیخ سیخ میشه .میخوام برگردم اما باید شجاع بودتوی آب میخوابم اب میون موهام رقص میکنه و همه وجودم شناور میشه. منتظر میشم تا آخرین اتم اکسیژن ریه هم تموم بشه احساس سبکی میکنم دارم پرواز میکنم .دستی رو حس میکنم نکند فرشته ها به سراغم آمده اند؟؟ یه حس توی مایه های آرامش دارم.یکی میخواد من رو از این رویای شیرین بیدار کنه صداشو میشنوم میگه:دیوونه برگرد محض رضای عشق برگرد بوسه ها شو بر روی لبهام حس میکنم .اکسژن به ریه هام هجوم میاره.جنگ بین بودن و رفتن.امان از دست تو .باز روزه ام رو شکستی و من با عشق تو افطار کردم.

بوسه تو 


[+] نوشته شده توسط مهرداد در 17:41 | |








[+] نوشته شده توسط مهرداد در 17:37 | |







                                                                

                                                               سلام

سلام ای بی وفا ،‌ ای بی ترحم  سلام ای خنجر حرفای مردم
سلام ای آشنا با رنگ خونم  سلام ای دشمن زیبای جونم
بازم نامه می دم با سطر قرمز  آخه این بار شده من با تو هرگز
نمی خوام حالتو حتی بدونم  تعجب می کنی آره همونم
همونی که زمونی قلبشو باخت  همون که از تو یک بت ،‌ یک خدا ساخت
همونی که برات هر لحظه می مرد  که ذکر نامتو بی جون نمی برد
همونم که می گفتم نازنینم  بمیرم اما اشکاتو نبینم
همون که دست تو ،‌ مهر لباش بود  اگه زانو نمی زد غم باهاش بود
حالا آروم نشستم روی زانوم  ولی دیگه گذشت اون حرفا ،‌ خانوم
تعجب می کنی آره عجیبه  می خوام دور شم ازت خیلی غریبه
خیال کردی همیشه زیر پاتم ؟ با این نامردیات بازم باهاتم ؟
برات کافی نبود حتی جوونیم  تموم شد آره گم شد مهربونیم
دیگه هر چی کشیدم بسه دختر  نمی بینیم همو این خوبه ،‌ بهتره
دیگه بسه برام هر چی کشیدم  فریبی بود که من از تو ندیدم ؟
دروغی هست نگفته مونده باشه ؟ کسی هست تو خیال تو نباشه ؟
عجب حتی دریغ از یک محبت  دریغ از یک سر سوزن صداقت
دریغ از یک نگاه عاشقونه  دریغ از یک سلام بی بهونه
نه نفرینت چرا ،  این رسم ما نیست
اگر چه این چیزا درد شما نیست  گل بیتا چرا اخمات توهم شد؟
چیه توهین به ذات محترم شد ؟  دیگه کوتاه کنم با یک خدافظ
که عشق ما رسید به سد
هرگز


[+] نوشته شده توسط مهرداد در 17:30 | |







 

000000000تاحالا شده عاشق بشي ولي دلت نخواد كه بدونه؟؟ تا حالا شده تموم شب گريه كني بدون اينكه بدوني چرا؟؟؟ دلت بخواد تا صبح بيدار بموني ولي بدوني به جايي نمي رسي؟؟؟؟ تا حالا شده رفتنشو تماشا كني ولي دلت نخواد كه بره ؟؟؟؟؟ بعد آروم تو دلت بگي دوست دارم اما نخواي بدونه ؟؟؟؟؟؟ تا حالا شده

 

                                                     

 

نـمـي دانــم پـس از مــرگم كسـي يـادم كند يانه؟ بـــخــوانــد دفــتـر شعـرم، مرا شادم كند يا نه؟ مــني كـــه بـــا امــيــد لـطف يـزدان رفتم از دنيا نــمـــي دانم كه او گوشي به فريادم كند يا نه؟ هـــر آنكس را كه در دنيا زخود رنجانده ام گاهي نــمــي دانـــم زبـنــد خــويـش آزادم كند يا نه؟

 

                                                                 

 

نه از خاکم نه از بادم نه در بندم نه آزادم نه آن ليلاترين مجنون نه شيرينم نه فرهادم فقط مثل تو غمگينم فقط مثل تو دلتنگم اگر آبي تر از آبم اگر همزاد مهتابم بدون تو چه بي رنگم بدون تو چه بي تابم


[+] نوشته شده توسط مهرداد در 20:2 | |







 


[+] نوشته شده توسط مهرداد در 16:37 | |







دوست دارم. عشق من

 

 

 

 


[+] نوشته شده توسط مهرداد در 16:36 | |







اگه ديدي دلي تنها نشسته.ميان رنج غمها تك نشسته.

نگو ان دل چرا تنها نشسته.

بدان كه دوريت او را شكسته

TinyPic image

 

عشق گوش دادن نيست بلكه درك كرد ن است

عشق فراموش كردن نيست بلكه بخشيدن است

عشق ديدن نيست بلكه احساس كردن است

عشق جار زدن و كنار كشيدن نيست بلكه صبر كردن و ادامه

دادن است

TinyPic image

 

ای خدا خیلی تنهام خیلــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــی

TinyPic image

به انتظارت خواهم ماند...

تا ابد برای همیشه

بسوی من باز خواهی گشت

پس

با همه توانم تلخی این انتظار را

تحمل میکنم...


[+] نوشته شده توسط مهرداد در 16:33 | |







 

سردی نگاه بشکن
فاصله سزای ما نیست

تو بمون واسه همیشه
این جدایی حق ما نیست
بودن تو آرزومه
حتی واسه یه لحظه، می میرم بی تو

خوندن من یه بهانه است، یه سرود عاشقانه است
من برات ترانه می گم، تا بدونی که باهاتم

تو خود دلیل بودنم، بی تو شب سحر نمی شه،

می میرم بی تو

من عشقت رو به همه دنیا نمی دم
حتی یادت رو به کوه و دریا نمی دم، با تو می مونم واسه همیشه

اگه دنیا بخواد من و تو تنها بمونیم، واست می میرم، جواب دنیا رو می دم

با تو می مونم واسه همیشه
خاطرات تو رو چه خوب چه بد حک می کنم، توی تنهایی هام فقط به تو فکر می کنم

با تومی مونم واسه همیشه...

--------------------------------------------------